دست بالای دست بسیار است...!!!

داستانی از ملانصرالدین، 

ملاالاغی تهیه کرد وانگشتری طلا به اودادوالاغ آن را خورد.سپس الاغ رادربازار رندان برد.سپس الاغ شروع به سرگین کردن کردوملا استینها را بالا زد ودر جستجوی طلادر سرگینها.رندان ازدیدن این صحنه شگفت زده شدندوشروع به مسخره کردن ملا کردند.ناگهان ملا انگشتررااز میان سرگینها پیدا کردورندان از دیدن این صحنه متعجب شدند.ملا گفت این الاغ من طلا تولید میکند وآنقدر برای من طلا تولید کرده که دیگر نیازی ندارم ومیخواهم آن را بفروشم.یکی گفت باید خوراک او چه باشد تا طلا تولید کند؟ملا گفت:بایدکاخی مجلل وایینه کاری شده برای اوتهیه کنید ومقادیری نبات برای اوقرار دهید وپس از یک ماه به آنجا رفته وطلا ها رابردارید.ملاالاغ را به ده برابرقیمت اسب خود به آن ها فروخت.ورندان همین کار راکردندوپس از یک ماه رفتندودیدند که الاغ سقط کرده است.
چندروز بعدملا به صحرارفت ودوروباه شبیه به هم گرفت.وبه زنش گفت که برای ظهر آبگوشت بپزد.سپس یکی از روباه ها را در حیاط بست ودیگری را به بازار برد.مقادیری گوشت از قصابی گرفت وجلو روباه گذاشت وبه روباه گفت این گوشتها راببروبه زن من بده وبگو که برای ظهر آبگوشت بپزد.روباه گوشتها را برداشت وبه رفت.یکی از رندان این صحنه را مشاهده کردوبه ملا گفت مگر عقلت را از دست داده ای؟ملاگفت بیا برویم خانه ی ما تاببینیم چه کسی عقلش راازدست داده است.رند همراه ملا به خانه اش رفت ودید که روباه در خانه بسته شده است(روباه مشابه) وزن ملاهم آبگوشت پخته است پس از ملا روباه راخرید وباخود بردومقداری گوشت به روباه داد وروباه فرار کرد.
کینه ملا تمام شدنی نبود.ملا یک پوست گوسفندخریداری کرد ودرون آن را بارنگ قرمزشبیه خون پر کرد وبه زنش دادوگفت:که این رابه شکمش ببندد.سپس به بازاررفت شروع به نی زدن کرد.رندان که از فریبهای ملابه تنگ آمده بودندبه سراغ او آمدندوشروع به مسخره کردن ملا کردند.یکی از رندان به ملا گفت چرا نی میزنی؟ملا گفت چرا نزنم.این نی من مرده را زنده میکند.همه شروع به خندیدن کردند.ملاگفت:بیایید برویم خانه ما تاببینید که دروغ نمیگویم.ملارندان را به خانه برد وبازنش شروع به دعوای زرگری کرد وباچاقو به شکم زن زد(همان پوست گوسفند)وهمسرش افتاد همه ترسیدند.سپس ملا با نی درون پاچه ی زنش دمید و زن بلند شد.ملا نی را به آنها به قیمت یک گله شتر فروخت ورندان این عمل را روی زنانشان انجام دادند وهرچه درون پاچه هایشان فوت کردند بلند نشدند.....
رندان خواستند ملارا بکشنداما بزرگ رندان گفت:ماهرچه که برسرمان آید حقمان است وچون با رندی خود نفهمیدیم که دست بالای دست زیاد است واز کشتن او صرف نظر کردند.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد